Friday, May 25, 2012

به یاد اوگو

بی حاشیه...
ما پنج زن
که گربه ای میانمان
به سختی نفس می کشید.

میانمان از میان رفته بود
پیچانده بودیم
خودمان را به خودمان
و خنجری صـــــــــــاف
نشسته در گلوهامان

دراز به دراز
میان آشپزخانه و اتاق 
چنگ میزد چیزی را 
جایی میان زمین و هوا
میان راه و بیراه
و ما مویه مویه می کردیم

(پایان ارَه ی نفس ها)

ما پنج زن بودیم
خیره در خالی فضا
با سیگاری که
میان لب هامان
گل می کرد.

Labels:

Tuesday, May 1, 2012

میان دیگران

پوست های آفتاب سوخته
انبوه دیگران
صدای عزیمت اتوبوسی
که از گوش نمی افتد

ایستاده ای مورب
بر تابشی عمود،
از اتوبوس
از اتوبوسی که می رود
دور، دورتر می شود
می ترکد 
هوایی در حنجره
این لحظه،
لهجه ای گرم به خود گرفته
دارد دیر....
دیر، دیرتر می شود.

گل انداخته صورت ها،
برمی دارد
گل های افتاده را
می چیند بر خط صاف راه

Labels:

Monday, April 16, 2012

به خویش می ماند


در سکون شب،

کشتی،به تنهایی روانه است.

کورسوی خانه ها از جانبی دور

 

دودکشان در قعر شب

به انتهای دریا پیش می راند     

 

تنها به خویش می ماند                              

صدای آب

که باز می آفریند و

از دست می دهد                         

خود را. 

 

 

جوزپه اونگارتی

Labels:

ابدی

 

میان گل چیده و گل هدیه داده

هیچِ ناگفتنی.

 

 

 جوزپه اونگارتی.

Labels:

نغمه ی چهارم

 

ابرها دستم را گرفتند.

 

بر فراز تپه ها

زمان و مکان را

می سوزانم،

چون پیامبرت

چون رویا یا مرگی آسمانی.



جوزپه اونگارتی.

Labels:

Friday, January 13, 2012

ققنوس



هوا تاریک می شود
از این بالا
همه چیز در نوری ضعیف آتش می گیرد.
میان تنهایی اشیا می نشینی
بدن چیزها بوی نا می دهد.
(غربت بوی نا می دهد)
خمیازه می کشم
از دهانم صدای باز شدنِ
صندوقی ته سرداب به گوش می رسد
چیز می شوی کنار اشیا
یک چای کیسه ای در آب،
ورقی که خود را به پرینتر می مالاند
یا برچسبی ستاره روی دفتر

تاریکی عمود نگاه می کند
اشیا پلک نمی زنند
حتی نمی هراسند
تنها گه گاه دیده می شوند.
کنارشان زمان صدا دارد
صدایی شبیه به
سوتِ ممتدِ یک نواختی در دوردست
که کوچکترین آوا طول موجش را
می چیند.

تاریک تر می شود
همه چیز در عمقی اجباری فرو می رود
آخرین چراغ رو به خاموشی ست
و چشم یگانه ی چیزها خیره به توست.

Labels:

Saturday, January 7, 2012

ملال



 
و این شب خواهد گذشت...

این انزوای در گردش،
تردید سایه های خطوط تراموا         
بر نمور آسفالت.        

نگاه می کنم
تکان سرهای کالسکه چیانِ     
خواب و بیدار را.


جوزپه اونگارتی

Labels: